وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی ، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن ، می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول ، سکوتش را
بر پنجره بسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را ، با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت دل ، با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
هوشنگ ابتهاج
15 دی ماه سال 1386 فروغ فرخزاد ، پریشادخت شعر آدمیزادان برای ما دوستداران 73 ساله می شود. پیشاپیش این روز را به همه شما عاشقان تبریک می گویم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ
که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مرزهای شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین
که شهوت تکرار من
درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت
سلامی دوباره خواهم داد
می آیم ، می آیم ، می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشم هایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم ، می آیم ، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آن ها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پر عشق ایستاده
سلامی دوباره خواهم داد !

گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر
مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین
گل باغ آشنایی ، گل من ، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد ؟
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست باد مستی گل آتشین جامی
نه بنفشه ای ،
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من ، میان گل های کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی ؟
گل من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی ؟
که بریده ریشه مهر ، شکسته شیشه دل
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل ،
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم...
م . آزاد
صدایت از کدام سو می آید
که خواب من
پر از رقص نیلوفر است
طنین قدم هایت
از کدام فصل گذر دارد
که اکنون
ستاره های برفی خاموش
صبح سپید را
به فتح گنجشکان باغ
تهنیت می گویند ؟
گام بر سپیده بگذار
صبح های مه آلود فصل را
گذر کن
با زبان گل ها سخن بگو
که شهر
در جامه سپیدۀ خویش
بیدار است
اکبر ذوالقرنین
پاییز محزونی که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور
آرام همراه تو می آید
روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد !
با من نمی گویی
آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکناری گریزانند ؟
آه !
شب های باران تو وحشتناک
شب های باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
من دانم و تنهایی باغی
که از رستنگاه آوای هَزاران بود
وینک
خنیاگرش خاموش
و آرایه اش خونابه برگان پاییز است
شفیعی کدکنی

پنجره ها با ماه دست دوستی داده اند
و گویی با یکدیگر پیمان ابدیت
امضا کرده اند
چندین سال است که برای خورشید
که در گورستان شب مدفون شده است
کسی گریه نکرده است
مگر خورشید به جز من و تو کس دیگری هم دارد ؟
کسی شماره قطعه و ردیف روز را نمی داند
همه خوابند
هیچ کس از هیچ کس که چه عرض کنم
از خودش هم خبر ندارد
همه به این وضعیت تعطیلی عادت کرده اند
در این شب های زمستانی
در فکر روزهای تابستانی
جان می دهم
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابان های سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می گویند
در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ
خداحافظ ...
صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری است
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد
فروغ فرخزاد

مثل غمی سنگین در دلت رسوب می کنم
نفسی عمیق می کشی
پایین تر می آیم
رگ هایت را می بندم
نفس عمیق تری می کشی
جاری می شوم
هر ذره ام به سمتی می رود
نفسی عمیق می کشم
آیدا عمیدی

حنجره ام سیاه پوشیده است
و لحن تلخ عزا
سپیده های کلام را
در شبانه ای مایوس
به خاک می ریزد ...
با رفتنت
ای قامت رسای عاطفه ها
دیگر اعتماد بودن و ماندن را
