حنجره ام سیاه پوشیده است
و لحن تلخ عزا
سپیده های کلام را
در شبانه ای مایوس
به خاک می ریزد ...
با رفتنت
ای قامت رسای عاطفه ها
دیگر اعتماد بودن و ماندن را
هیچ اعتبار نیست
چندان که حتی
دوام دم زدن خویش را مشکوکم
« تنها صداست که می ماند »
گفتی
ای صدای سبز رهایی
آیا تو مانده ای ؟
دردا !
تنها نماندن است که می ماند
و در نهایت روز
تنها شب است که می خواند ...
اکنون که شب ، تفکر طولانی من است
و ماه ، سالکی از زخم بر چهره تفکر خونینم
ای بادهای بیماری !
ای ضجه های ویرانی !
بگویید ...
منوچهر نیستانی

