پاییز محزونی که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور
آرام همراه تو می آید
روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد !
با من نمی گویی
آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکناری گریزانند ؟
آه !
شب های باران تو وحشتناک
شب های باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
من دانم و تنهایی باغی
که از رستنگاه آوای هَزاران بود
وینک
خنیاگرش خاموش
و آرایه اش خونابه برگان پاییز است
شفیعی کدکنی


