وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی ، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن ، می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول ، سکوتش را
بر پنجره بسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را ، با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت دل ، با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
هوشنگ ابتهاج
